ایستگاه پر شده بود و حدودا 25 دقیقه ای می شد که در زیر سایه افتاب!!! به همراه معجون دود اتوبوس ها چشم به راه ایستاده بودم.بعد از تشکیل صفی طویل به همراه اخم های در هم گره خورده مردم بالاخره اتوبوس امد.همه به سرعت سوار اتوبوس شدند و به زور تا پله های آخر هم ایستادند.باز انتظار شروع شد. حالا نوبت به داخل اتتوبوس بود که از گرما تمام هیکلمان خیس شود تا آقای راننده دلش به رحم آید و حرکت کند .بعد از کلی غرغر کردن ،با کلافگی تمام پس از 10 دقیقه ای راننده شروع به جمع آوری بلیط ها کرد.ایستگاه قبل را یادم آمد که با چه دلهره ای از آن گذشتم .با هر رنگ و لباسی هم که باشی وقتی حروف گ ش ت ا ر ش ا د را بر روی اتومبیل ها شان می بینی کمی دلت به لرزه می افتد. همین که ماشین ها را به همراه خانم ها و آقایان مامور دیدم به آرامی البته با کمی ترس از کنارشان گذشتم. در ایستگاه با تمام خستگی مجبور بودم منتظر اتوبوس بایستم .در آن مدت هر از گاهی که چشمم به ماشین های گشت می خورد داغ دلم تازه می شد.این همه هزینه برای خرید چنین اتومبیل هایی ، جدا از در نظر گرفتن حقوق کارکنان و در طرفی دیگر صفی طویل به علت کمبود اتوبوس ، کمی دلم را به درد آورد.البته از حق نگذرم ،خیلی از دخترها و پسرها بد لباس شده اند اما آیا تنها راه حل این است؟آیا بهتر نیست به جای صرف این همه هزینه و به کارگیری این نیروی جوان مشکلات را از ریشه بررسی کنیم. بهتر نیست این بودجه را صرف کارهای دیگر برای فراهم کردن شرایط زندگی بهتر و محیطی آرامتر برای جوانان کنیم تا به دور از دغدغه و تنش در محیطی آرامتر زندگی کنند ؟به راستی تمام مشکل جوانان جامعه ما در همین نوع پوشش خلاصه می شود؟؟؟برای خودم و تمام هم سن وسالهایم متاسفم که اینچنین تحقیر شده ایم .به راستی حق ما چیست؟عدالت برای ما کدام است؟ آزادی ما چیست وبرای ما چه معنا دارد؟ این ترس و نگرانی چه زمان به پایان می رسد؟ بالاخره اتوبوس حرکت کرد .نمیدانم چرا اماناخودآگاه شعر دوران دبستان در ذهنم تداعی شد که خیلی هم درست به یاد نداشتم... خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم چه با صفایی در شهر ما نیست جزدود ماشین دلم گرفته از آن و از این ای کاش من هم پرنده بودم با بال هایم پر می گشودم می رفتم از شهر به روستایی آنجا که دارد آب و هوایی.... یادش به خیر!!!! دلم برای آن روزهای آرام و ناز کودکی تنگ شد.
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:15 توسط سمانه
|

در این مدت ترجیح دادم همان دفترچه خاطرات قدیمیم باز سنگ صبورم باشه آخه انقد حرفام بوی غم میداد و آنقدر تکراری که خودم هم حوصله حرفامو نداشتم. آخر با این اوضاعی که داریم مگر می شود به آینده ای روشن دلخوش کرد .به چه بیندیشم وبه چه امیدوار. که هر صبح با نگرانی به شب می رسانم و آن روز که می خواهم خود را به بی خیالی بزنم نیز آنقدر مصداق های واقعی مصائب به وفور سر راهم هست که بسیار سخت می توانم نادیده بگیرمشان.تا کی می توانم چشمم را به روی دردهای جامعه ام ببندم .هرچند که خود را شادو بی خیال از همه جا نشان دهم از عمق وجودم اندوهگینم و تظاهر بی فایده.تمام این مشکلات وقتی تحملش سنگین تر می شود که هیچ همراهی نیز برای ادامه مسیر نداشته باشی و این تنهایی خود سنگینی این مصائب را دو چندان می کند. به راستی دیگر انگیزه ای ندارم دلم تاب مقاومت کردن را ندارد و این اندوه و کسالت تمام وجودم را ویران کرده .
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:34 توسط سمانه
|

چهره ات در برگ ها نهان بود
برگ ها را یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم
آخرین برگ را چیدم
رفته بودی
آنگاه از برگ های چیده شده گلتاجی بافتم
کسی را نداشتم تا به او هدیه بدهم
آن را بر تارک خود آویختمش.........
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:32 توسط سمانه
|

بهار از راه رسید و نوروز با خود اکسیر حیات و ترنم زیبای هماوازی بادهای بهاری با گل های نوروزی را به ارمغان آورد. نوروز تنها یک روز نیست بلکه زمزمه طبیعت است در گوش جان ما که عید است . عید تحول حال به احسن ترین احوال.این تحول جان و طبیعت بر شما مبارک باد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:32 توسط سمانه
|

گام بر می داری همچون کسی که دل بر نمی کند از در خانه می نگری همچون کسی که انتظار می کشد و نمی بیند توزمینی هستی که درد می کشد و دم برنمی آورد خروش ها وخستگی ها داری حرف ها داری گام برمی داری به انتظار عشق،خون توست.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:35 توسط سمانه
|

در زیر نقاب خود چهره پنهان کرده ام تا کسی رنگ آزار و خستگی ام را نبیند تا کسی تنهایی ام را حس نکند ،تا نفهمند که چه بیزارو رنجور شده ام . دلم می خواهد تنها باشم ،سر در لاک خود فرو برم و های های بگریم.دل بریده ام .امیدوار یا نا امید تنها می روم به نا کجا آباد قصه ها ، به شهر پریان و به سرزمین خوب ها، که تنها در افسانه هاست .در پی نوری و سوسوی چراغی در ظلمات شب ،به امید روزنه ای برای رهایی. چقدر بگریم بی صدا؟چقدر در سکوت فریاد بزنم و صدای بغض های نشمرده ام را در گلو خفه کنم. آری من بریده ام ،من جا زدم .دیگر نمی خواهم در خود شکستن را .بگذارید همین جا تمامش کنم ،حالم از این همه بی عدالتی و جور به هم می خورد.چرا باید در اولین تجربه کاری ام اینقدر دل زده و رنجور شوم .لعنت بر شما .تمام شوق و انرژی ام را از بین بردید .تمام آن احساس خوب و لذت کار کردن را برای من به شکنجه بدل کردید. دیگر گوش هایم را نمی خواهم ،دیگر دو چشم نمی خواهم .کاش می شد خود را به ندیدن و نشندیدن و نفهمی زد ،اما مگر می شود دو چشم بینا داشت و ندید ،مگر می شود بشنوی ، بفهمی اما خود را به بی خیالی ونفهمی بزنی و چشم را بر روی این همه اتفاق ببندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچ کس نمی تواند احساس مرا درک کند اصلا نمی خواهم که کسی از این همه دلتنگی و خستگی ام چیزی بداند.تنها تو هستی که همیشه سنگ صبورم بوده ای و به حرف های چرندم با جان و دل گوش سپردی.تنها به تو می گویم تا شاید کمی از رنجیدگی ام بکاهم و از دلتگی هایم کمی کاسته شود.تا اشک هایم جاری نشوند و فریادم در گلو حبس شود.ممنونم که آرام می نشینی و من هرچه می خواهم با تو می گویم.دیگر خسته شده ام ، هیچ خیالی نیست ،بگذار همه بدانند که چقدر ترد و شکننده شده ام .آری تحمل من در همین حد بود ،من جا زده ام ،من کم آوردم،همین. ابنها تنها نتیجه ی مدتی کار کردن و بودن در میان مردم و لمس زندگی ها و واقعیت های دور و برم است ،هرچند که از قبل هم چنان غریبه نبودم اما آن را از نزدیک لمس نکرده بودم و امروز حالم از همه چیز به هم می خورد و دیگر نمی خواهم بدانم ، ببینم و احساس کنم.حال بدی دارم از اینکه اینقدر بی خود و به درد نخور شده ام و عرضه ی هیچ کاری ندارم .فقط باید بنشینم و تحمل کنم.حالم از خودم به هم می خورد ، تا کی باید نشست و دم نزد ؟تا کی من می توانم دوام بیاورم؟؟؟؟؟؟؟؟ تا کی؟
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:24 توسط سمانه
|

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود اگر دفتر خاطرات طراوت پراز ردپای دقایق نبود اگر ذهن آیینه خالی نبود اگر عادت عابران بی خیالی نبود اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس می توانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد اگر آسمان می توانست یکریز شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد اگر ردپای نگاه تو را بادوباران از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد ومی شد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم واز آسمان پس بگیریم اگر خاک کافر نبود وروی حقیقت نمی ریخت اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد اگر کوه ها کر نبودند اگر آب ها تر نبودند اگر باد می ایستاد اگر حرف های دلم بی اگر بود اگر فرصت چشم من بیشتر بود اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپربچینم تورا می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم!
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:29 توسط سمانه
|

دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت رایادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود ایست؟! باد را فرمود باید ایستاد؟ آن که دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد! باز تنهایی و دلتنگی ، باز همان غربت قدیمی ،باز همان درد بی صدا ، باز حرف های تکراری ، باز گوش های نا شنوا، باز چشم های بسته ، باز دل شکسته و باز همان اتفاق های ساده و مسخره باز دلتنگی ، باز اضطراب ، انتظار و........ باز دیوانگی سردرگم و نگرانم ،نگران از اتفاقات پیش رویم نگران از روزهایی که خواهند آمد نگران گذراندنش، نگرانم که چه اتفاقی روی خواهد داد نگران فراموش کردن و فراموش شدنم نگران دلتنگی هایم نگران اشک هایم که بی بهانه سرازیر می شوند نگران عشقی هستم که معشوقه ای در کار نیست، نمی دانم شاید هم هست نه نباید باز دیوانه شوم و بچگی کنم دیگر کافی است هرچه چرند گفتم کافی است عاقل خواهم شد و باز به دریای طوفانی دلم دستور ایستادن خواهم داد اما نمی دانم خواهد ایستاد ؟ آری حتما گوش خواهد داد و ساحل دلم آرام و آفتابی خواهد شد دیگر تلاطم آن ابرهای گرفته ی سیاه را نمی خواهم دیگر سیل اشک های تنهایی ام را نمی خواهم دیگر حوصله ی نجوا کردن شکستنم را ندارم اصلا دیگر وقت هیچ کاری ندارم ،آری این از همه بهتر است اما من در بی وقتی گم شده ام. آه چه قدر دلم می خواهد فریاد بزنم ناگفته هایم را،چقدر سکوت؟تا کی درخود بشکنم و خم به ابرویم نیاورم؟هرچند می دانم که ناچارم سکوت کنم و باز هم تمام ناگفته هایم را در درون حبس کنم و تا ابد آن را به زبان نیاورم.دیوانه ام می دانم حتی خودم هم حالم از گفتن این حرف های چرند به هم می خورد اما چه کنم سنگ صبوری جز این صفحه ندارم که تا ابد دردهایم را با خود حفظ کند پس برای تو گفتم ای صفحه سیاه تنهایی هایم ،ای همراه همیشگی من .با من بمان ،شاید تو توانستی راهی برای رهایی ام نشان دهی. فعلا که برای هیچ کس و هیچ چیز وقت ندارم می خواهم در این تنهایی ، خود را بشمارم ووقتی به صفر رسیدم فریاد بزنم : من در اوج مردم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:5 توسط سمانه
|

ایام وصل یار گویی که نبود وان دولت بی شمار گویی که نبود از یار به جز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار، گویی که نبود امروز هستیم تا از بودن خود خبر دهیم، می نویسیم تا بدانند که هنوز هستیم اما او که رفت، دیگر که برایش می نویسد؟ وآن روز که ما برویم چه کسی از نبودمان خواهد گفت؟ مهران قاسمی عزیز، روزنامه نگار پرتلاش ومهربانمان دیگر قلم هایش از نوشتن ایستاده وحال مااز کوچ او می نویسیم،اما آن روز که ما رخت سفر بربندیم چه کسی از رفتن ما خواهد گفت؟ پیش ازآنکه باخبرشوی لحظه عزیمت تو ناگزیرمی شود!
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:7 توسط سمانه
|

آزادی اگر آزادی است نور اگر است پس چرا ما دل هامان تاریک است؟ عشق اگر عشق است پس چرا ما یکدیگر را دوست نداریم؟ فریاد اگرفریاد است پس چرا ما به یکدیگر کمک نمی کنیم؟ آزادی اگر آزادی است پس چرا ما در قفسیم؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:44 توسط سمانه
|

باز گشته ام تا دوباره فصلی جدید از زندگی را اغاز کنم .فصلی نو با دوستانی نو همراه با اتفاقاتی نو و سرشار از تازگی و زیبایی.زیبا مثل این روزها که سفیدند و پوشیده از برف .وقتی برف می بارد حس زیبا و عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد.حسی سرشار از شورو عشق وطراوت.نفس هایی تازه وپرانرژی و البته یکدست عین برف سفید.چقدر دلم برای کودکی هایم تنگ شد .با بچه های همسایه در کوچه برف بازی و شیطنت می کردیم و خود را در لای برف ها قایم می کردیم ، البته شب هم در زیر پتو به خود می لرزیدیم.شاید هم گاهی خود را به بیماری می زدیم تا از شر امتحان فردا نجات دهیم.اما حالا دیگر خبری ازآن قایم موشک ها و شیطنت ها نیست . دیگر همه بزرگ شده اند و کمتر کسی حال و حوصله این کارها را دارد.زندگی شده کاروکار و خستگی.یک جورهایی همه شبیه هم شده اند.خسته و بی حوصله . اما من هر وقت برف می بارد همه این چیزها را فراموش می کنم و دلم می خواهد روی برف ها سر بخورم و با گلوله های کوچکی که ساخته ام رهگذران کوچه را پر از برف کنم .باز امدم تا مثل گذشته در کنار دوستان خوبم باشم .امدم تا از این تنهایی و دلزدگی رها شوم. می خواهم بمانم و هرگز ترکتان نکنم .دلم برای خط خطی هایتان تنگ شده.برای غم ها و شادی هایتان.... 
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:6 توسط سمانه
|

نمی دانم چگونه بعد از این همه مدت شروع کنم ، به خاطر اینهمه نبودن پوزش
می خواهم ،به خاطر اینهمه وقت بی خبری و سرنزدن از همه دوستان عزیزم
عذر می خواهم و از این همه لطف سپاسگذار و خجلم .مرا به خاطر تاخیرم ببخشید.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:4 توسط سمانه
|

با قلم می گویم: ای همزاد ، ای همراه ، ای هم سرنوشت هردومان حیران بازی های دوران های زشت شعرهایم را نوشتی دست خوش اشک هایم را کجا خواهی نوشت !!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:59 توسط سمانه
|

در کلاس درس روزگار درس گونه گونه هست درس دست یافتن به اب ونان درس زیستن کنار این و ان درس اشنا شدن درس با سرشک غم زهم جدا شدن در کنار این معلمان و درس ها در کنار نمره های صفرونمره های بیست یک معلم بزررگ نیز در تمام لحظه ها تمام عمر در کلاس هست و در کلاس نیست نام اوست "مرگ" و انچه را که درس می دهد "زندگی است" "زندگی"
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:6 توسط سمانه
|

نمیدونم چرا هرچقدر هم که می خوام از غم و غصه نگم و بهش فکر نکنم نمیشه ، انگار عادت کردم که هر وقت می خوام بنویسم از غم هام بنویسم . این مدت که نتونستم وبلاگم به روز کنم دفترخاطراتم بود که باز مونس من شده بود وبر خلاف ان چیزی که فکر می کردم نتونستم اونو ترک کنم وهنوز هم بهترین مونس و شنونده برای درد دلهام است. میدونم شماها رو هم خسته کردم این مطالب اخرم پراز اندوه و غم بودن اما واقعا توی این مدت نتونستم به چیز دیگه ای فکر کنم و تمام طول شب و روزم تنها چیزی بودن که ذهنم را مشغول می کردن ، هنوز مرگ دوستم رو باور نکرده بودم که یک اتفاق دیگر و روزهای تلخی دیگر تکرار شد و فراموش کردن برایم کار اسانی نبود. تنها زمان می توانست با گذشتنش به من کمکی کرده باشد تا کم کم غم هایم به خاطراتی در دفتر یادداشتم تبدیل شوند و روزی تنها خطوطی بر دفتر باشند و دیگر هیچ.... مرگ واژه تلخ و غریبی است اما حقیقتی است انکار ناپذیر . مرگ یک واقعیت است که هیچ کس راه گریزی از ان ندارد ،برای عده ای خوشایند و برای عده ای نا خوشایند است ،هرچه هست وقتی می اید نا خوداگاه غم واندوه هم با ان می اید .درست است که مرگ یک تولد و رجعت به عالمی دیگر و ادامه زندگی است اما وقتی عزیزی را از دست می دهیم تا مدتها در دلتنگی و حسرت نبودنش اندوه داریم . اما مسئله دیگری که این اتفاق با خود دارد این است که می خواهد به ما هشدار دهد ، به ما ادم هایی که روزها و لحظه های عمرمان را بی هیچ هدفی می گذرانیم ،انگار نه انگار که روزی هم این واژه برای ما به حقیقت خواهد پیوست . مرگ برای کسانی که بازمانده اند یک تلنگر است ، یک هشدار برای فرصت باقیمانده که شاید خیلی هم کوتاه باشد . ایا اگر لحظه مرگمان فرا رسد ما اماده رفتنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر به این موضوع فکر می کنیم، ایا به خود می گوییم نه ما که هنوز سنی نداریم و فعلا زمان مرگمان نخواهد رسید ، ااااوووووووووووووه حالا کو تا مرگ این حرفا چیه ، دیگه نگو دلم گرفت و خودمان را به بی خیالی می زنیم یا هشیار می شویم و به خودمان می اییم ؟ اصلا دلم نمی خواست این مسائل رو بیان کنم اما واقعیتی است که همه ما با سرگرم شدن به مسائل زندگی از ان غافل می شویم و باز روزهایمان را تلف می کنیم تا زمانی که دیگر هیچ فرصتی نداریم و ان وقت است که راهی نیست جز ندامت وافسوس. از اینکه بعد از مدتها با این حرف ها حوصلتون سر بردم معذرت می خوام ،برای همه دوستانم ارزو می کنم که هرگز غمگین نباشید و روزهای شاد زندگیتون پایدار و پی در پی باشه و دل های مهربونتون هیچ وقت گریون نشه.برای من هم دعا کنید، تنها زهمه خلق و نهان می گریم چشم از غم دل بر اسمان می گریم طفل از پی مرغ رفته چون گریه کند بر عمر گذشته همچنان می گریم "سعدی" این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذ ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش ار پیاله را که شب می گذرد "خیام" دوش از غم عمر رفته در منزل خویش در فکر فرو شدم دمی با دل خویش از حاصل عمر در کفم هیچ نبود شرمنده شدم از عمر بی حاصل خویش "اهلی شیرازی"
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:20 توسط سمانه
|

این چند روز هرچی خواستم بی خیال قضیه بشم نتونستم،اینجور اتفاقا یه کم زمان لازم داره تا واسه ادم عادی بشه .گفتن خیلی حرفا تو این روزا اسونه اما وقتی توی اون موقعیت قرار می گیری می بینی واقعا نه اینکه دلت نخواد، اصلا نمی تونی به راحتی بی خیالی طی کنی. این روزا به هرچی فکر می کنم باز به تو می رسم ، چهره ات ، طنین صدایت ،صدای قدمهایت ، در ذهنم نجوا می کند. دیروز با دیدن عکسهایت اتش گرفتم وقتی تو را در میان انبوه سپیدی پنبه ها دیدم و چهره ات را که غرق خواب ابدی بود، دیگر گریه امان نداد و به راستی از تو دل کندم .تا قبل از ان باورش برایم ممکن نبود اما وقتی دیدمت.... اه ،خدای مهربانم ...... وای ، دلم می خواست دلتنگی ام را فریاد بزنم ، دلم می خواست ببینمت ، دلم می خواست برای اخرین بار از تو خداحافظی کنم، دلم می خواست زمان کمی به عقب برمی گشت و من یک بار دیگر می دیدمت از پشت چشمان خودت نه از میان خربارها خاک.... اه ، دلم برایت تنگ است دلم خیلی گرفته....... ما ادم ها تصور می کنیم همیشه اتفاق های بد زمانی به سراغمان خواهند امد که ما امادگی ان را داریم اما ناگهان ان اتفاق برایمان رخ می دهد بدون انکه از قبل امادگی پیدا کرده باشیم . حالا ان اتفاق برای چندمین بار در طی دوران دانشجوییم افتاد و من باز یکی دیگر از دوستانم را از دست دادم ..... نمیدانم اسم این ها را چه می شود گذاشت ،قسمت ، سرنوشت ، تقدیر ....... هرچه هست تلخ و دردناک است ،نبودن کسانی که تا مدتی پیش بینمان بوده اند و امروزدیگر دیدنشان ممکن نیست ،کمی هضم و باورش سخت است اما ... زندگی جاری است روز ها از پی هم میایند و می روند ساعت ها می گذرند و چشم که باز می کنیم می بینیم 365 روز است که دوستانمان را ندیده ایم اما زندگی کرده ایم و مدتی که گذشت می بینیم تمام ان روزهای تلخ 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:11 توسط سمانه
|

پس از امدنت به روی اینه لبخند زدم، زشتی ها را زیبا دیدم و تا امدم زندگی را زندگی کنم و از بودنت لذت ببرم یکباره زندگی چهره دیگری از خود را نشان داد و به دنیای پوچی ها پیوست وبه عرصه فنا نزول کرد .اری چقدر زود زندگی ام از تپش افتاد و خزان اغاز شد .با رفتنت همه چیز بوی غم گرفت . عزیزکم با تو بودم هرچند کوتاه ،با تو اشنا نبودم اما غریبه هم نبودم .اصلا به خیال هم نمی دیدم که بار دیگر که میایم خبر رفتنت را بشنوم .هنوز هم باورش برایم سخت است ،وقتی حرف های مادرت را به یاد میاورم دلم می گیرد و داغت به دلم چنگ می زندو فریاد بر میاورد. اه،سارا جان چقدر زود ،چقدر ناگهانی و ناباورانه رفتی .تمام همکلاسی ها منتظر برگشتنت بودند ،دوستانت برای دیدن دوباره ات و درد دل های ناگفته شان لحظه شماری می کردند . گلکم چقدر غریبانه رفتی و چه زود . هرچه فکر می کنم تا واژه ای دیگر را جایگزین کنم می بینم نمی توانم . واقعا زود و نا گهانی بود . باز دلم گرفت برای دیدنت ،که دیگر فقط در خواب ممکن می شود ان هم شاید! نمیدانم تقدیرت چه بود که اینگونه رفتی ،هرچه بود خواست خدا بود پس باز هم به خدا می سپارمت.
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:15 توسط سمانه
|

یاد گرفتم بنویسم از دوستان اما بدون ان ها یادم دادی عاشق باشم اما بدون تو زندگی با اندوهش یادم می دهد بزیم اما بدون زندگی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:21 توسط سمانه
|

چه قدر زود، باز امد.... زمان چرخید و روزگار گذشت تا دوباره این روزها رسیدند.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:0 توسط سمانه
|

به همین زودی یک سال دیگر گذشت ،به همین زودی و به همین بیهودگی.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:40 توسط سمانه
|

می نویسم ، برای تو می نویسم برای تو که بدانی چقدر دلم تنگ است ،می خواهم بدانی که فراموشت نکرده ام. می خواهم بدانی که هنوز خوب به یاد دارم روزهای تنهایی ام را که فقط حضور تو بود که مرا به ماندن دل خوش می کرد . می نویسم تا بدانی هنوز انقدرها بی معرفت نشده ام که مهربانی های تو را از یاد ببرم. اه ، مهربان من ! هستم ،همین نزدیکی ها ،نمی دانم تو چقدر مرا به یاد داری ،مهم .... نه مهم است . من از تو می گویم ، تا بدانی که من هنوز هم بی وفا نشده ام و خیلی خوب می دانم که همیشه این تو بوده ای که مرا فقط به خاطر خودم خواسته ای نه چیز دیگری ،در کوچه های دل تنگی و انتظارم وجود تو بود که گرمی بخشم بود و این تو بودی که مرا از هر هراسی می رهاندی و پناهم می دادی. اری ،محبوب من ،دلم برای ان روزها تنگ است.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:29 توسط سمانه
|

خاطرات پنهان نه خاطرات اشکار ان خاطرات دیگر! خاطراتی که یک شب ناگاه زنده می شود مثل گل سرخی در بیابان مثل ستاره ای در نیمروز اتشی نیرومندتردر این برهوت سرد نشانه هایی از بهترین زندگی انسان که به ندرت ان را زیسته است جاده ای خشک روزها از پی روزها سپس ناگاه معجزه ای بهاری حیرت انگیز خاطراتی که از گذشته بازمی گردند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 15:18 توسط سمانه
|

کسی به فکر گل ها نیست کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد که ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهی می شود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:49 توسط سمانه
|

نگاه اندوهگینت راه بر شب می بندد شیون دریاست در نگاهت و ماهیان راه دریا را می یابند در اشک های تو چه اهنگ غریبی است دوستی، عشق، وفاداری، جزیره ای تک افتاده در دریایی گمنام ماهیان نیز نامش را نمی دانند فرزانه.ق
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:48 توسط سمانه |